|
اپيزود اول:
مرد از شدت خجالت، سرش را پايين انداخته بود تا
همسرش را نبيند. زن از اشپزخانه مرد را خطاب
قرار داد و گفت: چايي بريزم. مرد اصلا متوجه
نشد. زن به اتاق امد. مرد باز هم متوجه نشد.زن
از قيافهي بههم ريختهي مرد به درون او پي
برد.اين دفعهي اولي نبود که مرد به دليل
رودربايستي حقوق يک ماههاش را به کسي قرض
ميداد و تا اخر ماه خودش هم از کسي پول قرض
ميگرفت.
اپيزود دوم:
با دوستانش به کافيشاپ دانشگاه که قدم گذاشت،
تصميم گرفت اينبار ديگر با اقتدار بايستد و
بگويد که حاضر نيست پول دوستانش را حساب کند؛
انهم به اين بهانه که بعداً باهات حساب مي
کنيم و آن بعداً هم تا امروز که نيامده.اما
باز وقتي همه به او گفتند که برو و چيزي بخر،
بعداً باهات حساب ميکنيم با روي باز پذيرفت و
با اينکه پول کافي هم نداشت اما به مغازهدار
گفت: فردا بقيهي پولت را ميآورم.
اپيزود سوم:
با اينکه ميدانست دوستش از او ناراحت
ميشود، اما واقعاً نميتوانست
به جاي او بماند. خودش ميخواست به مهماني
برود و اين مهماني برا ي او
خيلي مهم بود. با کمال احترام به دوستش گفت:
چون رفتن به اين مهماني برايم خيلي مهم است
نمي توانم به جايت بمانم. اميدوارم مشکل تو هم
حل شود.
|