|
شاخکهای کوچکش، پیام دوستش که خبر از دانهی
برنج بزرگی میداد را دریافت کرد. بهطرف دانه
برنج رفت که چشمش به بزرگی فوقالعاده ی آن
افتاد. از هیبتش هم به وجد آمده بود و هم
ترسیده بود. در فکرش به دنبال نیروی عظیمی میگشت
تا از پس این آذوقهی بزرگ که شاید، خوراک
چندین روزشان را تامین می کرد، برآید. با
آرامش و متانت به سمت دانه رفت. با زحمت بسیار
دو سمت فکش را در دو طرف دانه برنج فرو برد و
با تمام نیرو شروع به حرکت کرد. راه زیادی تا
لانهاش مانده بود، اما وقتی یاد بچههای
کوچکی میافتاد که نگاهشان به دستان او و
دوستانش بود، انرژی مضاعفی پیدا میکرد.همینطور
فکر میکرد که دانهی شنی زیر پایش قرار گرفت
و تعادلش را به هم زد و دانه از دهانش جدا شد
و خودش هم به زمین افتاد. پاهای نازکش درد
گرفته بود، اما اجازه نداد درد پا مانع از
رساندن دانه برنج به لانهاش شود. بلند شد؛
دوباره دانه را به دهان گرفت و به حرکت خود
ادامه داد. آن قدر خسته شده بود که احساس میکرد
سوسک بسیار بزرگی روی شانههایش سنگینی میکند.حتی
با خودش فکر کرد دانه را رها کند و به لانه
برگردد. مگر تابهحال که دانهای به این بزرگی
نداشتند، زنده نمانده بودند؟ اما باز وجدانش
اجازه نداد.کاری را که آغاز کرده بود باید به
پایان می رساند. کمکم تمام انرژیهای مثبت
وجودش با دیدن دوست قدیمیاش از بین رفت.دوستش
تکهای نان را به دندان گرفته بود و همینطور
که میرفت نان را هم می خورد. با خودش
گفت:گمان نکنم بتواند نان را تا لانه برساند.
بعد از سلام و احوال پرسی، دوستش شروع کرد به
خندیدن. به او مانند یک کارگر نگاه میکرد.
اما در یک لحظه خودش را جمع و جور کرد و بدون
گفتن کلامی از دوستش جدا شد.
دیگر راهی نمانده بود. کمکم میتوانست پیامهای
دوستانش را حس کند. با دیدن او همه به کمکش
آمدند و بار دوشش را کم کردند.
|
|
|
|
|